بار ديگر آفتاب
طلوع کرد...
و همهء سياهيها را شست...
حتی شب را...
+
رابينهود ; ٢:۱٧ ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٢
سلام...
اولا ببخشيد اگه دير به دير آپديت ميشه!
دوما به زودی کلاس مشاوره رابينهود از سر گرفته خواه شد..
سوما آقايان و خانمهای محترم! هرگز شعار اين وبلاگ رو از ياد نبريد که:
عالم محضر خداست.. در محضر خدا ازدواج کنيد!
تاجری، عالمی را فرشی بس رنگين و گرانبها پيشکش فرستاد..
عالم فرش را پس فرستاد و وی را گفت دست از ريا و دورويی بردارد،
زيرا که در غير اينصورت، به مانند اين فرش گرانبها در زير پا خواهد افتاد..
سر بلندی گر که خواهی در جهان يکرنگ باش..
قالی از صد رنگ بودن زير پا افتاده است..
+
رابينهود ; ۱:٥٧ ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٢
ای شب....
وه که چه رازهای ناگفته ای در دل خود داری...
ای تويی که تنها شنوای نجوای علی و چاه در آن سياهيها بودی...
ای تويی که با تمام کبوديت، نمی توانستی کبودی صورت زهرا(س) را بپوشانی...
غم ببار از برای سوگ دختر رسول خدا، زيرا که اين خاکيان از مايه نسيان... اسوه عشق و الفت را ز ياد برده اند ..
+
رابينهود ; ۱٢:٥٦ ق.ظ ; شنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٢
كس نگفته ست كه زندگي كار ساده اي است ،
گاهي بسيار سخت و نا خوشايند مي نمايد .
اما با تمام فراز و فرودهايش ، زندگي
…
از ما انساني بهتر و نيرومند تر مي سازد .
حتي اگر در لحظه ، حقيقت آن را در نيابيم .
به ياد آر …
كه در آزردگي ، رنج از خود دور داري ،
و در دلتنگي ، بگذاري اشكهايت جاري شوند ،
و در ناكامي ، بر خود چيره شوي .
تا مي تواني يار خود باش .
مي كوشم ، تا هميشه در كنارت باشم .
عشق بالاترين هديه اي است كه مي توانيم به يكديگر بدهيم .
و ايثار يكي از بزرگترين لذتهايي است كه به ما ارزاني شده .
من اينجايم هر زمان و هميشه ،
تا هر آنچه دارم به تو هديه دهم.
باورت دارم ! بسيار ،
و مي دانم كه توانايي ، آن گونه كه مي خواهي و نيازمندي ، عمل كني .
و اگر روزي روزگاري نيازمندم بودي ،
در كنارت خواهم بود .
مي خواهم بداني …
با تمام وجود با تو هستم …
((صهبا))

+
رابينهود ; ۸:٥٧ ب.ظ ; چهارشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٢
و من نيز...
با تو عهد می بندم..
که تنها سرمايه ای که دارم، يعنی جان خويش را، سپری گردانم برای حفاظت از گوهر وجود تو...
و دل مشتاق خود، را به عنوان وديعه ای آسمانی به تو می سپارم.. تا هميشه...
و هماره حضور گرم و عاشقانه مرا در کنارت پذيرا باش..
و اميد که من شايسته اين حضور باشم..
+
رابينهود ; ۱٢:٢٩ ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٢
سلام...
امروز کلی روز مهميه!
نه به خاطر اينکه امروز روز دفاع از پروژه کارشناسيم بود...
و بازم نه به خاطر اينکه نمره پروژم ۲۰ شد...
و بازم نه به خاطر اينکه اين اولين و تنها بيست من تو دوران مهندسی بود...
و بازم نه به خاطر اینکه قراره پایان نامه من تو کتاب خونه مرکزتحقیقات ثبت بشه...
بلکه به خاطر هديه ای که من از او گرفتم... به خاطر گلهای قشنگی که سنبل دوستی و معرفت هستن... به خاطر اينکه کنارم بود... مهم اين نيست که کم تونستم ببينمش... مهم اينه که ديدمش... و اميدوارم هميشه کنار هم باشيم... ممنونم با معرفت...
+
رابينهود ; ٢:٤۳ ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٢
يا من هو فی عهده وفی(ای آنکه در عهدش وفادار است..)
يا من هو فی وفآئه قوی(ای آنکه در وفايش نيرومند است..)
يا من هو فی قوته علی(ای آنکه در نيرويش برتر است..)
يا من هو فی علوّه قريب(ای آنکه در برتری نزديک است..)
يا من هو فی قربه لطيف(ای آنکه در نزديکی لطيف است..)
يا من هو فی لطفه شريف(ای آنکه در لطف خود شريف است..)
يا من هو فی شرفه عزيز(ای آنکه در شرفش عزيز است..)
يا من هو فی عزّه عظيم(ای آنکه در عزت خود بزرگوار است..)
يا من هو فی عظمته مجيد(ای آنکه در بزرگی خود آبرومند است..)
يا من هو فی مجده حميد(ای آنکه در آبروی خود ستوده است..)
بار ديگر پيشانی خود را بر خاک درت می سايم... و ترا سپاس می گويم... به خاطر تمام الطافی که در زندگی به من روا داشته ای و داری.. به خاطر تمام نعماتی که به من ارزانی کرده ای و می کنی... به خاطر تمام شرهايی که از من دور گردانده ای و می گردانی.. و به خاطر راهی که بسوی کمال در زندگيم گشودی... به خاطر او...
باز باران...
با ترانه...
با گهر های فراوان...
می چکد بر بام دلم...
يا سبوح...
یا قدوس...
يا حی...
يا قيوم...
یا مقلب القلوب...
ترا سپاس می گويم..
که مرا لايق دوست داشتن گردانيدی..و تو خود نيک می دانی..
که من..
بدون تو هيچم...
پس نگاهت را..
از من دريغ مکن..
و نيز لطفت را...
و مرا یاری کن..
در راهی که گام در آن نهاده ام...
که آنگونه باشم..
که تو دوست داری...
که دلم قرص است..
و قدم هایم استوار..
زیرا که می دانم..
هرگز مرا تنها نخواهی گذاشت...
آمين...
+
رابينهود ; ۱:٠٠ ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٢
و آن هنگام که شوق پرواز در بالهای خيالت شکفت...
زمان، زمان پرواز است...
و آن هنگام که بالهايت تو را به پرواز خواندند...
خواهی ديد که پرواز تو، عين واقعيت است،
واقعيتی که ترا از دنيای وهم رهانيده...
از دنیای تنهایی...
التماس دعا
علیرضا
+
رابينهود ; ۱۱:٥٧ ق.ظ ; یکشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٢
حافظ خلوت نشين
دوش به میخانه شد
از سر پیمان گذشت
بر سر پیمانه شد
سلام... سلامی به طراوت بهار و به دل انگيزی شبنم...
مدتی بود که کلمات بر در و ديوار مغزم می کوبيدند! اما سر انگشتانم را يارای نگاشتنشان نبود... ولی امروز... يعنی امشب تصميم به گذشتن از سر پيمان سرد انگشتان بی رمقم گرفتم.. يعنی او مرا وادار به اين کار کرد... در انگشتانم شکفت.. عطرش روحم را تازه کرد و روحش نفسم را زنده... پس من دوباره می نويسم... با نام و ياد هم اويی که مرا به نوشتن خواند... هم اويی که حتی اگر من به يادش نباشم، به يادم هست... و مدام مرا بسوی خويش می خواند.. به نام خالق عشق...
آسيابان،
اين خسته مرد جاده های پر تلاطم باد..
این هم آواز همیشگی تنهایی..
و اين همراز و هم پيمان گندم..
در اصل همسفرهء توست در نانی که بر سر آن می گذاری...
و گر نیک بنگری
فریاد او را در سقوط خرده های نانی که بر زمین میریزند خواهی شنید!
که ای انسان
ای فرزند آدم
این نان
که این چنین سهل، وصولش کرده ای
دسترنج یک سال دهقانیست
که به امید تهیه آبنباتی رنگی برای دخترش...
آنرا به ثمنی بخس
به آسیاب پیرمرد آسیابان عرضه کرده
تا قوت نانی شود بر سر سفره ات...
و تو خوارش نشمری و به دست بادش نسپری...
سلام...
شبی مجنون به ليلی گفت:
که ای محبوب بی همتا
ترا عاشق شود پيدا
ولی مجنون نخواهد شد
نمی دونم چرا امروزه تو رمانهای رمانتيک کشورمون، زيبايی ظاهری آدماس که باعث عاشق هم شدن اونا ميشه... اين مسئله باعث ترويج فرهنگ غلط
زيبايی پرستی بين جوونا ميشه و علت خيلی از ازدواج های نافرجام هم همينه!
خب بگذريم.. خوبيد؟ خوشيد؟ سالميد؟
عرض شود که هفته پیش جای اونایی که نبودن خالی.. کوه خیلی خوش گذشت... من یکی که تصمیم گرفتم هر هفته برم ان شاء ا...
گلاب دره فصل بهار خیلی قشنگ میشه... کنار رودخونه که داری از کوه میری بالا با اون درختای سبزی که مثل چتری روی سرت باز شدن... واقعا که روح آدم زنده میشه... خلاصه هر هفته ۵شنبه صبح ساعت ۷:۳۰ تا ۷:۴۵ رابینهود منتظر شما کوه نورداست... هر کی دوست داشت بیاد...
موفق باشید..
راب
+
رابينهود ; ۱:۱٢ ب.ظ ; سهشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٢